چه روبهرو شدنی ! پسری زخم خورده، مجروح، خونآلود و لبها از تشنگی به سان کویر عطش دیده و چاکچاک؛ با پدری که انگار همهی دنیاست و همین یک پسر.
علی اکبر از اسب فرود آمد و بال بر زمین گسترد تا پاهای به پیشواز آمدهی پدر را ببوسد.امام نیز با همهی عظمتش بر زمین نزول کرد. دو دست به زیر بغلهای پسر بود و او را ایستاند و در آغوش گرفت. احساس کردم بهانهای به دست آمده تا امام این دردانهی خویش را گرم در آغوش بگیرد و عطشی را که از کودکی فرزند، تاکنون تاب آورده است، فرو بنشاند.
ناگهان شنیدم که با پدر از تشنگی حرف میزند و ... آب
اما تشنگی و عطش چه بود؟ عطش علی اکبر از آب نبود...!اصلاً قصدم این نیست که بگویم تشنگی آب نبود و یا علی اکبر تشنه ی آب نبود. تشنگی با تمام وسعتش حضور داشت و با تمام بیرحمیاش تا اعماق جگر نفوذ کرده بود.
تشنگی گاهی تشنگی لب و دهان است که حتی به مضمضه آبی برطرف میشود.اما تشنگی گاهی به جگر چنگ میاندازد، قلب را کباب میکند و رگ و پی را میسوزاند.وقتی که در اوج قلهی عطش ایستاده باشی، همه چیز را در مقابل آب، پست و کوچک و بیمقدار میبینی. جان چه قابل دارد در مقابل آب؟
دشمن درست محاسبه کرده بود. در بیابان برهوت، در کویر لمیزرع که خورشید به خاک چسبیده است که از آسمان حرارت میبارد و از زمین آتش میجوشد، تشنگی آبدیدهترین فولادها را هم ذوب میکند. عطش، سختترین ارادهها را هم به سستی میکشد. نیاز، آهنینترین ایمانها را هم نرم میکند. اما یک چیز را فقط دشمن نفهمیده بود و آن این که جنس این ایمانها، جنس این عزمها و ارادهها با جنس همهی ایمانها و عزمها و ارادهها متفاوت بود.
آری! این ایمان ها و عزم ها از جنس خدا بود...